دختر همسایه
  
 
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 

dokhtarehamsaye[at] gmail [dot] com

همسایگان

رادیوها

Radio Radio

رادیو فردا

رادیو قاصدک

رادیو زمانه

رادیو پیوند

رادیو آوای ایران

BBC رادیو

موزیک ویدیو

داریوش

گوگوش

پریسا

ستار

مرکز موزیک

موزیک ویدیو

موزیک افغانی


کمیته بین المللی نجات پاسارگاد

لیست وبلاگهای به روز شده

آرشیو

دلت میخواد پولدار بشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387
اینجا و آنجا

-قصه کوتاه ... سالها بود از وطن بدور بودم ولی آنچه مسلم بود اخبار متضاد ، خفقان سیاسی و اجتماعی ، دستگیری ، اعدام ، شکنجه ، سنگسار و ترور و حدود سی سال حماقت های مکرر جوجه دیکتاتور ها و ملاهای حاکم و فرار از واقعیت را میشنیدم. ولی آنچه برایم در این سفر مهم بود و عزم جزم بر آن داشتم دوری از سیاست و فقط حس کردن جامعه ای بود که اینگونه جنایت و خیانت در آن بوقوع میپیوندد و با آن همکاری و همیاری میکند. برایم مهم نبود بمب اتم میسازند ، موشک آنچنانی به آسمان فرستاده و یا خودمحور بیماری با معلوم الحالان دیکتاتور آمریکای جنوبی لاس خشکه میزند. سالها بود که میخواستم حقایق تلخ و شیرین درون جامعه وطن را نه فقط از نزدیک ببینم بلکه دردهای آنرا لمس کنم... ادامه

سفر نامه ورجاند را که بعد از ۳۰ سال دوری از ایران نوشته از دست ندید ...واقعیاتی تلخ از وطن!

 

-- مادرجونم روزت مبارک! روزمادر بر همه مادران خوب مبارک!...خداوند مادران بی خیال و بد رو نصیب بچه ها نکنه!!!!

 

---  آب و هوای دانمارک چند روزه که بهشتیه....تازه ۱۰ روزه که ما آفتاب رو پشت سر هم هر روز دیدیم !!!! آفتاب که بیرون میاد  لباسهای تابستونه هم باهاش بیرون میاد . اون موقع تا دلتون بخواد تن و بدنه که آدم میبینه ....امسال هم که دیگه شورتهای کوتاه مد شده  تا بخواهید لنگ و پاچه هست که بیرون افتاده اونم تا کجاها!...پارسال هم البته شورت کوتاه مد بود ولی انگار همه خجالت میکشیدند بعد از دامنهای میدی که سال قبلترش مد بود بپوشند برای همین زیرش شلوارهای چسبی نازک میپوشیدند.امسال دیگه عادی شده!

دانمارکیها تشنه آفتابن ..هوا که آفتابی میشه از صبح ساعت ۸-۹ صبح تا ۷-۸ شب که آفتاب همه جا پهنه ... هر جا که چمن و درختی باشه همیشه کلی زن و مرد لخت هم هستند که دراز کشیدن و آخر روز هم عین لبو های چروک خورده به خونه هاشون بر میگردن .... مثل چربیهای انباشته شده روی شکم  آدمهای  کشورای فقیر که نشون سیر بودنه  اینجا هم پوست آفتاب خورده یه نوع پرستیژه ...قبل از اینکه زمان رفتن به ساحل بشه میرن و خودشون رو با آفتاب مصنوعی آماده رفتن به ساحل میکنند!!! ...اینجا پوست آفتاب خورده به معنی قدرت مالی رفتن به سفرهای متعدد به کشورهای پر آفتابه...درست مثل رفتن به حج برای مسلمونها که قدرت مالی رو به رخ میکشه...پوست آفتاب خورده و خوشرنگ برای دخترها  یعنی تضمین یافتن دوست پسر ... و در نهایت شوهر و بچه و فامیل دار شدن...آفتاب اما به معنی سرطان پوست هم هست ...شیوعترین نوع سرطانی که دانمارک را گریبانگیر کرده و سالیانه قربانیهای بیشتری رو در برش میگیره همین سرطان پوسته ...!!!

 

----هر چی که به این دختر اطریشی که توسط پدرش ۲۴ سال در زیرزمین زندانی و موردتجاوز قرار گرفته بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم ...گاهی فکر میکنم باید جایزه خنگترین زن دنیا رو به مادرش داد ...بعدش فکر میکنم چظور این پیرمرد میتونسته به کاراش ادامه بده در حالی که پسر ۱۸ ساله و دختر ۱۹ ساله هم اونجا بودند ...آیا این ۳ نفر آدم بزرگ نمیتونستند روی سر این پیرمرد بریزند و خودشون رو از این وضع نجات بدن؟ بعد  فکر میکنم حتما مخلوط ژن این پدر و این مادر دختری اینچنین باید باشه ....اما آخرش به خودم میگم هر کی در اون شرایط نباشه نمیتونه قضاوت کنه ....آدمی که ۲۴ سال نور آفتاب رو ندیده ...با آدمهای دیگه حرف نزده ...بهار و تابستون رو ندیده دیگه نمیتونه مثل آدمهای معمولی رفتار کنه و شرایطش رو فقط خودش درک میکنه نه ما که از دور به این قضیه نگاه میکنیم...

وکیل این مرد تقاضا کرده که مرد رو عوض مجازات به تیمارستان مخصوص و زیر نظر پزشک بذارند ....فکر میکنم وکیلها رو برای همین گذاشتند ...برای اینکه بدور از احساس از انسان دفاع کنند(البته هرچند همیشه اینطور نیست) ....

و به خودمون و به  کشور اسلام زده خودمون که نگاه میکنم می بینم که  ما مجازات مجرم رو به عهده خانواده مضروب میذاریم که در اون لحظه پر هستند از کین و نفرت و بدترین مجازات رو برای طرف مقابل میخوان....بدترین نوعش هم همین دیه دادنه ....اگه میخوای مسلمون باشی حتما از نوع پولدارش باش و مجازات کن خیالت راحت ...دیه بده ....ثواب هم بکن...حالا بیچاره اونها که ندارند...به لنگه چپ رهبر!!!

 

 

 


 
پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
اول ماه می روز جهانی کارگر بر کارگران مبارک

 ...امروز به دلیل بدی هوا که همانا بارش باران و وزش بادهای بهاری و درجه کم هوا و مهمتر از همه تنبلی بود .... ما مثل هر سال به مراسم روز کارگر  نرفتیم ...البته اینطور نیست که ما خیلی به فکر مراسم روز کارگر و این برنامه ها باشیم ها...نه !!!

بیشتر به خاطر جذابیت اون جو و محیطیه که در پارک فله پارکن کپنهاگ وجود داره آدم به اونجا کشیده میشه ... تجمع ملیتهای مختلف و عذاهای خارجی مختلف ایرانی ترکی مکزیکی و چینی و هندی و  بوی کباب کردن از همه طرف همینطور رنگ و وارنگ بودن مردم ...فروش چیزای عجیب غریب دستفروشان...و دیدن مردم که خیلی ریلکسند و بیشتر اومدن که دور هم باشند و بگن و بخندن و موزیک گوش کنند.. بچه ها که با پشمک و پاپکورن و بستنی مشغولند و خلاصه دیدن آدمهای خوشحال به آدم نشاط میده....   قلیون خیلی پارسال مد شده بود و هر گروهی برای خودش یه قلیون هم وسط گذاشته بود و دود هوا میکرد ....امسال در اخبار دیدم که دست همه یه چتر بود

فکر میکردم به دلیل بارش جمعیت زیادی امسال بیرون نرند..دیدم که نه بابا این دانمارکیها به این هوا عادت کردند و خداییش ملیت سر حالی هستند.... چند روز پیش هم یه دانمارکی بهم میگفت ما میگیم هوای بد  اصلا وجود نداره !!!  چیزی که بده لباس نامناسبه!!! من که هنوز به این هوا و این حرفها صد سال مونده عادت کنم ...البته ناگفته نمونه که امسال به دلیل اعتصاب بخش بزرگی از پرستاران و مددیاران به خاطر حقوق بیشتر .. تعداد بزرگ جمعیت رو همین اعتصابیون تشکیل داده بودند

دیروز یه آقای خوش تیپ دانمارکی که فهمیده بود من ایرانیم خیلی خوشحال از دیدن یه ایرانی تعریف میکرد که اگه انقلاب در ایران نشده بود حتما او هم الان متولد ایران بود مادر  دانمارکیش و پدر انگلیسیش گویا چندین سال در ایران زندگی و کار کرده بودند و وقتی که مادر حامله بوده و منتظر این آقا بودند اوضاع ایران یه دفعه بهم میریزه و همه مجبور به ترک ایران میشن ...میگفت که مادرش هنوز که هنوزه از ایران صحبت میکنه و بهترین سالهای عمرش رو گفته که در ایران گذرونده...بهش گفتم که خوب بالاخره کجا به دنیا اومدی گفت افریقا!!!  گفتم که سلام منو به مادرت برسون و بگو من هم بهترین سالهای عمرم رو در ایران گذروندم تا اینکه یه سری ملا انگار یه دفعه از فضا اومدند و همه چیز رو برای همه خراب کردن...

روز کارگر بر کارگران مبارک! امید به این دارم که روزی در ایران هم اونقدر اوضاع کارگران خوب بشه که روز کارگر فقط بهونه ای باشه برای دور هم جمع شدن... گفتن و خندیدن!


 
سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
یک دو سه!

۱.از اول امسال لطف شهربانوی عزیز زن متولد ماکو ۲ بار شامل حالم شده ...

اول اینکه شهربانو کتاب نوشته  خودش سیاه مشقهای یک معلم را برام با پست به دانمارک فرستاد و بهترین عیدی رو به من داد.

کتاب شامل روایت سرگذشت زنانی است که شهربانو در طول زندگی با آنها به نخوی برخورد و آشنایی داشته ....انسانهایی که سرگذشتشون گاهی چنان آشناست که آدم فکر میکنه اونها رو دیده و میشناسه....انگار با جیران همسایه بوده و با بتول به مدرسه رفته با زر خانم چای خورده و خندیده و فرنگیس هم دوست صمیمیش بوده...شهربانو با روایت این سرگذشتها در هر روایت نکته هایی رو به ما یاد آوری میکنه ....نکته هایی که حاکی از فرهنگ ما ایرانیان در رفتارمون با زنها داریم ....رفتاری که هم زن و هم مرد در آن شریکیم تا زن را همیشه جنس دوم حساب کنیم و نه انسانی با همان امتیاز مردان.کتاب شهربانو چنان گیراست که آدم تا همش رو تا ته نخونه راحت نیست ...با اینکه  همه این سرنوشتها را ما در زندگی به عنوان ایرانی باهاش برخورد داشتیم ...اما روایتی است که باید اونقدر گفته بشه تا به اون زمانی برسیم که دیگه این برخوردها کهنه شده و علم این فرهنگ بر چیده شده باشه...

دوم اینکه شهربانوی گل منو به یه بازی جدید دعوت کرده : بازی ساختن یه جمله ۶ حرفی

قواعد بازی:۱- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید. ۲- به کسی که شما را دعوت کرده است ، در این پست لینک بدهید . ۳- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید .

 حالا جمله من :  زندگی را بکام دیگران زهر نکنیم..

دوستان دعوت شده : باران و کلوچه مسقطی و رنگین کمان و دختر دی و رویای گمشده و دخترم غزل و ساقه خانم گل....این بار اکثر دوستان شیرازیند و همشهری ...

 

۲. مارتین تولدت مبارک!

 جناب مارتین که هفته پیش ۸۰ ساله شد را من از ۵ سال پیش به این طرف میشناسم. شغل مارتین تقریبا همه عمرش پادویی بوده و هنوز هم ازکارش خسته نشده و کار میکنه....از شغلش همیشه خوشش اومده و هرگز شکایت نکرده ....همه خیابونهای شهرهای نزدیک کپنهآگ رو میشناسه و یه نوع GPS جانداره  ...مارتین هفته ای دوبار به ورزش بدمینتون میره و اگه کار نداشته باشه همه روز را مشغول کار و یا خرید از این فروشگاه به اون فروشگاهه  ....دستش یه ذره بگی نگی کجه و آدم باید حواسش رو جمع کیفش کنه...اما گاهی که میره و برای آدم کیک میخره و میاره آدم هوس میکنه گاهی سر کیفش رو بی هوا براش باز بذاره ...هوش و حواسش بهتر از خیلی جوونها کار میکنه ....همیشه بهترین لباسها رو میپوشه و پولش رو خرج خودش و دیگرون میکنه...وقتی نگاهش میکنی سنش رو شاید ۶۵ سال تشخیص بدی یه آدم سالم و سرحال ۶۵ ساله!...خوش لباس و خنده رو و شوخه ....زنش رو ۱۰ ساله از دست داده ....اما هنوز که هنوزه هفته ای یه شاخه گل قرمز رو جلوی عکس زنش میذاره و یه شاخه هم  سر قبر زنش میبره....اکثر دوستانش رو خانمها تشکیل میدن که بیشتر با هم تاتر و رستوران و اپرا میروند ...و گاهی که من به شوخی ازش میپرسم خیال نداری دوباره زن بگیری .....میگه هنوز خوبش رو پیدا نکردم...مارتین آدمیه که از زندگی ۱۰۰ درصد لذت میبره و به قول یکی که میگفت زندگی مثل یه سیب خوشمزه میمونه که باید تماما گازش زد و با لذت خورد.

۳. قراره در یه رقابت یا مسابقه ای شرکت کنم ...اولین باره ! اما تمام حواس من در خواب و بیداری شده اینکه چطور بهترین باشم ....خدا رحم کنه! 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 388325


Powered by BlogSky.com